حزب توده ایران

بر شكن هر سد اگر خواهی آزادی

زمان: اوائل ماه شهریور
مكان: كشتارگاه "اوین" درِ بند،
با صدای خشك و خشن بر پاشنه می چرخد. جمعی از پاسداران سپاهی با چكمه های خونینی پا به درون می گذارند. بند، یكباره در سكوت فرو می رود. نگاه های شعله ور و كینه بار زندانیان، رد پای گزمگان را دنبال می كنند، تا پاهایشان از رفتن باز می ایستد.

حالات و حركات به بند كشندگان آزادی و نور، از برپایی قریب الوقوع ضیافت خون سخن می گوید، بی آنكه زبان فرزندان خلق به نجوا با یكدیگر باز شود و یا مرگ آوران لب به سخن بگشایند. پهلوانان در بند ناگفته می دانند كه گرگها آمده اند تا برای جوخه های اعدام طعام بگیرند و برای ضحاك جماران، پیر پلید و شكست خورده تاریخ، كاسه ها خون پیشكش ببرند، تا عطشان خونخواهی اش را در نوشانوش خون پرندگان صلح و آزادی فرو نشاند. صدای لرزان و تهی از احساس و عاطفه یكی از چكمه پوشان، با خواندن چند نام، خاموشی حاكم را چون جامی بلور می شكند - اینها راه بیافتند!


بغضی و خشم، گلوی بند را می فشرد. خون به قلب ها هجوم می آورد. همه می بینند تیغی می خواهد پیوندها را ببرد. در صدف وجود یاران همراه، عشق و دوستی ترانه می خواند و در افق نگاهشان، خورشید در خون فرو می نشیند، در فراسوی نامها و سپیده های خونین قیام، خوبی ها و خاطره ها بیداد می كند. پس از رژه نگاه نوازشخواه كودكان و چشمان نگران مادران و دهان های گرسنه و نانخواه و تب دار فرزندان رنج، خون در رگ هایشان به جوش می آید. و احساس پاكشان هیجانی شورانگیز می یابد. اینك همه چیز از خون و پایداری در برابر پلشتی ها رنگ می گیرد: عشق به زندگی و زندگان، عشق به پاكی و پویندگی، عشق به بالندگی و رستگاری انسان و شور گردن فرازی و بر سر پیمان بودن با یاران...آری این عشق و شور پر شكوه باید از خود، استعداد بی كران زایندگی را به نمایش بگذارد. زمزمه ای چون نسیم، در بین چهل توده ای حاضر در بند، می گذرد. دست ها به سوی یكدیگر دراز می شود. بازوها در هم گره می خورد: جوش خوردگی زنجیره دست های پولادین. كوره همبستگی و رفاقت و كینه جویی و دشمنی به خصم، زره بی خللی را، بر قامت پهلوانان توده ای می كند. فریادی سكوت را می شكند - ما نمی گذاریم ما را چند تا چند تا اعدام كنید! ما می خواهیم با هم بمیریم. حال سرود است كه عطر یاس اندیشه ها را در فضا شناور می سازد و ارواح را به عروج می فرستد... و حال چكمه پوشانند كه درمانده ازدیدنِ، عظمت معجزات روح مقدس و طبع نیك، بخود می پیچند. در این هنگامه، نگاهی كافی است تا بدانند آنها را یارای آن نیست كه زنجیر دستها را از هم پاره كنند و برای این نوبت، چند كبوتر را به دندان بگیرند و خشنود از انجام ماموریت به بیقرارگاه خود باز گردند. ترس خورده و شتاب آلوده از بند بیرون می روند. دیری نمی پاید كه گله گرگان باز می آیند و...

***
میدان تیر، چهل تن گرد گردنفراز، در حلقه محاصره اند. از همه سو مسلسل ها، جمع را نشانه گرفته اند. تفنگداران از هر حركت اسیران برخود می لرزند. چنین حماسه ای را حتی در خواب هم نمی توانستند ببینند. فرمانده آتش، فرمان زدن چشم بند به اسیران را صادر می كند. غافل از آن كه فرزندان خلق وقتی پایشان بدین میدان می رسد، خود فرمانده اند، نه فرمانبر. چهل دهان خروشان بانگ بر می دارد: "ما چشم بند نمی خواهیم. ما می خواهیم دست های لرزان قاتلان خود را با چشم باز ببینیم. آنگاه فضای میدان تیر، در غوغای خجسته و پر شكوه سرود خوانی، فرو می رود.
بر شكن هر سد اگر خواهی آزادی!
بر فكن از پی نظام استبدادی! فرمانده آتش به گلوله آتشی تبدیل می شود. از خشم می لرزد. دندان هایش را بر هم می فشرد. چهره خون دویده و چشم های دریده اش، به او سر و سیمایی غیر انسانی می بخشد. بیشتر به جانور درنده زخم خورده می ماند تا انسان، از اینكه نعره های فرمان آتش در خروش سرود اسیران گم می شود، دیوانه وار به هر سو دویدن آغاز می كند تا سرانجام بتواند فرمان آتش را به همه تفنگداران برساند.

دیگر غشغشه شلیك تفنگ ها و رگبار مسلسل هاست و غرق شدن صداها در خون. چهل پیكر پاك بر سینه، بر خاك می افتند...بی شك نسیم، صدای سرود آنها را با خود همه جا خواهد برد... گوش هایی را نوازش خواهد داد و خواب هایی را آشفته خواهد كرد، و نسلی را به گام گذاردن در جاده رزم هستی ساز و پستی سوز، رهنمون خواهد شد تا بذر خون در شیار اندیشه ها جوانه بزند و خلق ستم دیده را از جای بر كند

Top