حزب توده ایران

یادواره صدمین سالگرد زایش رفیق محمود اعتمادزاده (به‎آذین)

من، جز آنچه بودم نمی‎توانم بود
ای مانده در کشاکش توفان!
تن را به خیره چند به هر رخنه می‎کشی؟
کشتی به قعر آب دانی که رفتنی است۱
به‎آذین

آستانه هفت بامداد یکشنبه ۱۷ بهمن۱۳۶۱: زنگ خانه پی‎گیر و ناشکیبا جیغ می‎کشد و می‎خروشد! مرد که شست و هشتمین خزان زندگی‎اش را از سر گذرانده با خود می‎اندیشد: ”چه کسی می‎تواند باشد.“ و تا برخیزد و چیزی بپوشد و در را بگشاید. سدای پای کسی بر بام خانه به آشوبش می‎کشد. می‎اندیشد: ”انتظارها سر آمده‎اند. انقلاب چهارم آقایان آغاز شده است!“۲. پاسدارانی چند با جنگ افزارهاشان از نردبامی که برکشیده‎اند به حیاط خانه می‎ریزند. هنگامه‎ای است که مپرس؟
مرد و همسر ۶۴ ساله‎اش آسیمه‎سرند و دل‎نگران. مرد، دست لرزانش را بر قلبش می‎گذارد و وامی‎رود. زن با شتاب می‎رود و با قرص پکسید و حَب تری‎نیترین برمی‎گردد که این یک را مرد زیر دندان‎هایش می‎خاید. گزمه‎ها خانه را می‎کاوند و درهم می‎آشوبند و گونی‎هاشان را از دست‏نوشته‎ها و عکس‎های خانوادگی و جز آن می‎انبازند.
مرد در گوش همسرش نجوا می‎کند:“این همان یورش سراسری است که گفته بودم!“
گزمه‎ها اینک با دستگاه فلزیابشان کف خانه را می‎پیمایند و می‎پویند. شاید تفنگی، هفت‎تیری چیزی دستشان را بگیرد که نمی‎گیرد.
ساعتی دیرتر اما مرد سالخورده با چشم‎بند سیاه‎اش در خودرویی مچاله شده است و راهی راهروی بند یک کمیتهٴ مشترک ساواک-شهربانی (زندان توحید واپسین) است: جایی که برایش ناآشنا نیست.
استاد به‎آذین اما در ۲۳ دی ۱۲۹۳ در کوی خمیران از محلهٴ چهل تن رشت زاده شد. دورهٴ دبستان خود را در رشت گذراند و در پایان تابستان ۱۳۰۶ با خانواده‎اش به مشهد کوچید و نیمی از دورهٴ دبیرستان خود را در این شهر سپری کرد. سپس به تهران آمد و پس از دریافت دیپلم دبیرستان با بورسیهٴ دولتی به فرانسه رفت:
”ضمن درس‎های ریاضی و رشتهٴ مهندسی، وقتم را با شور و کنجکاوی به خواندن آثار ادبی و تا اندازه‎ای فلسفی یا تاریخی می‎گذراندم.“۳
رفیق اعتماد زاده آنگاه به ایران بازگشت و با درجهٴ ستوان دومی نیروی دریایی رهسپار خرمشهر شد:
”دو سال و نیمی در آن بندر به بیکارگی و بی‏حاصلی که نام خدمت داشت سپری کردم و در تیر ۱۳۲۰ با درجهٴ سروانی به انزلی فرستاده شدم: مدیر تعمیرگاه نیروی دریایی شمال. عنوانی دهن پرکن اما میان‎تهی. پس از کمتر از دو ماه، حملهٴ انگلستان و اتحاد شوروی به ایران برای باز کردن و در دست گرفتن راه انتقال اسلحه و مهمات انگلیسی و امریکایی به جبههٴ جنگ بر ضد آلمان صورت گرفت. در روز دوم این حمله(چهارم شهریور ۱۳۲۰) من به سختی مجروح شدم و کار به قطع دست و بازوی چپم در بیمارستان رشت انجامید...“۴:
”سر برداشتم، دست چپم در اختیارم نبود.“
رفیق به‎آذین تا خرداد ۱۳۲۳ با یک دست قطع شده در ستاد ارتش و برخی اداره‎های نظامی تهران سرگرم کار بود تا آن که درخواست‏های پیاپی‎اش کارگر افتاد و او را از ارتش به وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش واپسین) فرستادند: دبیر ریاضی و فیزیک دبیرستان‎های تهران.
پدرش از یک خانوادهٴ بازرگان-خرده مالک بود و همین باعث شد که او از کودکی با ”روابط ارباب-رعیتی و رفتاری که در خانه‎های اربابی با زیردستان روستازاده می‎شد، آشنایی“ یابد.
شکل‎گیری احساس و اندیشه و جهان‎بینی به‎آذین، ریشه در جنبش جنگل و انقلاب بزرگ سوسیالیستی اکتبر داشت:
”زبانهٴ انقلاب روسیه به گیلان رسید و با جنبش جنگل درآویخت. شعارهای استقلال‎خواهی و برابری و عدالت اجتماعی فضا را پر کرد و من، بی‎آنکه به مفهوم آن پی ببرم، ذهنم بدان آغشته شد... من خودبه‎خود به صف جهانی رزمندگان پرولتاری پیوستم.“۵ چراکه ”سیاست هم، چهره‎ای از زندگی جامعه است. ادبیات در بازنمایی زندگی، به‌ناچار رنگ و نیم‎رنگ سیاسی به خود می‎گیرد. بسا هم در ظاهربه بی‎رنگی پناه می‎برد که آن خود به‎نوعی، تایید سیاست حاکمان روز است. و از همین رو، راه میان‎بُر همواری است به ثروت و مقام و آوازه و نام.“
وی که شیفتهٴ هنر و ادب بود و با شاهکارهای نوشتاری و سرایشی زبان فارسی آشنایی داشت، نخست به ترجمهٴ نامهٴ سن میکلهٴ دکتر آکسل مونته نشست که ۱۶ سال ناپیگیرانه بر دستش ماند. در آن روزگار رضا شا ه پهلوی به تازگی سرنگون شده و آزادی‎های سیاسی و فرهنگی به جامعهٴ روشن‎فکری ایران بازگشته بود:
”تأسیس حزب تودهٴ ایران، سیلاب شعارها و حرکت‎های مبارزه‎جویانهٴ کارگری، بازتاب پیروزی‎های ارتش سرخ- پس از شکست‎های نومیدکننده که می‎توانست همهٴ ایران را لگد کوب سربازان هیتلر کند- شگفتی و کنجکاوی و چاره‎اندیشی دوست و دشمن را موجب شد. برای مقابله با گرایش روزافزون زحمت‏کشان و جوانان به سوسیالیسم، همه گونه تشکل سیاسی ارتجاعی یا ملی‎گرا سر برآوردند. هنگامه‎ها در گرفت... دسترسی‎ام به ترجمه‏های فرانسوی آثار کلاسیک مارکسیسم، ضرورت مبارزه با غارتگری و بیداد و فساد سرمایه‎داری جهانی و نظام واپس‎ماندهٴ ارباب-رعیتی و خان‎خانی در ایران را بر من مدلل ساخت. من در اندیشه و احساس به جنبش جهانی کارگری پیوستم. در همین اعتقاد، در کمتر از دو سال بر خود لازم دیدم در پیشروترین سازمان سیاسی موجود- حزب تودهٴ ایران نام بنویسم و به فعالیت بپردازم. و آن، پس از ترک خدمتم از ارتش بود.“۶ رفیق به‎آذین در گفت‎وگو با نشریه گیلان یادآور شده بود:
”مبارزهٴ سیاسی-اجتماعی به ضرورت به من واجب گشته است وگرنه ستیزه‎گری در سرشت من نیست.“ و ”پرداختم به فعالیت‎های سیاسی-اجتماعی همواره پابه‎پای قلم زنی‏های ادبی پیش می‎رفته، هیچ‎وقت دیواری این دو را از هم جدا نمی‎کرده است.“۷
به گویش دیگر، رفیق به‎آذین از همان سال‎های کودکی‎اش با جنبش‎های اجتماعی آشنا شد و بزرگ و بزرگ‎تر که شد خود را یک انقلابی دوآتشه یافت. هنوز شاگرد دبستان بود که جنبش جنگل شکست خورد و به چشم خود دید که سر میرزا کوچک خان جنگلی را بر نیزه کرده و در شهر می‎گردانند. او همچنین گوشه‎ای از شهر رشت را فرایاد می‎آورد که در آنجا شماری از رزمندگان جنگل را به دار آویخته بودند. بدین‎گونه او در همان نخستین دههٴ زندگی‎اش شاهد سه رویداد بزرگ ملی و جهانی بود: فراز و فرود جنبش جنگل، پیروزی انقلاب اکتبر و پایان جنگ جهانی نخست. سوای این هرسه اما سفر به‎آذین به فرانسه نیز در شکل‎گیری جهان‎بینی مارکسیستی-لنینیستی وی بسیار سودمند افتاد. در فرانسه او از یک‎سو با آزادی‎های بورژوایی آشنا می‎شود و از دیگر سو با سرمایه‎داری لگام‎گسیختهٴ غرب:
”هرچه بیشتر به کتاب‎های ادبیات و تاریخ و سیاست روی می‎آوردم... گاه هم دست به قلم می‎بردم.“
او در ایران به عنوان سروان نیروی دریایی نمی‎توانست نوشته‎هایش را در رسانه‎های همگانی چاپ کند،زیرا قوانین ارتشی این حق را از ارتشیان گرفته بودند! به‎ناچار دست‎نوشته‎هایش را با سپنجا نام (اسم مستعار) م.ا.به‎آذین، نخست در رسانهٴ مردان کار و سپس در داریای حسن ارسنجانی به چاپ سپرد:
”مقاله می‎نوشتم، داستان می‎دادم، مصاحبه می‎کردم، همه بی‎مزد و منت.“
کناره‎گیری او از ارتش شاهنشاهی، زمینه‎ساز خوانش‎های هرچه بیشتر آفرینه‎های مارکسیستی-لنینیستی به زبان فرانسه بود. بدین‎گونه او رفته رفته به یک کمونیست تراز نو بدل می‎شد:
”رهنمود چنین بود که در نبود حزب کمونیست باید به عضویت پیشروترین سازمان سیاسی موجود درآییم و فعالیت کنیم. از این رو بود که من در پایان سال ۱۳۲۳ به حزب تودهٴ ایران پیوستم.“
رفیق به‎آذین برای گذران زندگی خود و خانواده‎اش۸ به تدریس خصوصی زبان فرانسه و ریاضیات و فیزیک در دبیرستان‎ها می‎پردازد و نیز در بخش رسانه‎های کتابخانهٴ ملی ایران به کار آغاز می‎کند. روزنامه‎نگاری اما به حرفهٴ دیگر او بدل می‎شود: پس از مردان کار و داریا، به سردبیری مجلهٴ ادبی- اجتماعی صدف(دههٴ ۱۳۳۰) و سپس هفته‎نامهٴ کتاب هفته، پیام نو، پیام نوین، هفته‎نامهٴ سوگند، اتحاد مردم و فصل‎نامهٴ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران می‎رسد. با این‎همه، دغدغهٴ او در وادی قلم، نویسندگی است و نه روزنامه‎نگاری: ”نویسندگی، کشش دردناک هستی من“ بود.
در بیست و ششم مهرماه ۱۳۵۷ یک رخداد بزرگ سیاسی- اجتماعی نه تنها دستگاه امنیتی کشور را که جامعهٴ روشن‎فکری میهن‎مان را نیز غافلگیر کرد: انتشار بنیادهای عقیدتی اتحاد دموکراتیک مردم ایران به قلم رفیق به‎آذین. وی در واقع خبر از پی‎ریزی حزبی می‎داد که می‎توانست دوشادوش حزب تودهٴ ایران بذر آگاهی بیفشاند و خرمن امید بدرود. نیز می‎توانست چنانچه بعدها حزب طبقهٴ کارگر ایران بر اثر دسیسه‎ای، کودتایی، چیزی از کار علنی باز ماند، جایگزین آن شود. در مرام‎نامهٴ این نهاد سیاسی آمده بود:
”اتحاد دموکراتیک مردم ایران پاسخگویی نیاز مبرم این مرحلهٴ تاریخی است که به ترتیب، مسائل سرنگونی استبداد میلیتاریستی، اعادهٴ حقوق و آزادی‎های عامهٴ مردم و استقلال تام و تمام کشور را از طریق قطع ریشهٴ وابستگی سیاسی و نظامی و اقتصادی به امپریالیسم، در برابر مردم ایران می‎گذارد.“
رفیق به‎آذین در جلد دوم یادمانده‎هایش ”از هر دری“، دربارهٴ این نهاد نوآیند می‎نویسد:
”بیشتر تاکیدم در بحث، همه در اتحاد نیروهاست برای رسیدن به آزادی و حکومت مردمی و استقلال کشور.“
مرام‎نامه‎ای که در آن بی هیچ پروا از سرنگونی رژیم خودکامهٴ کشور سخن رفته بود نمی‎توانست واکنش دولتمردان ایران را به دنبال نداشته باشد. چنین بود که در یکم آبان ۱۳۵۷ رفیق به‎آذین بازداشت شد و تا ۲۳ دی ۵۷ (آزادی زندانیان سیاسی به‎دست مردم) در زندان ماند.
از تلاش‎های فرهنگی رفیق اعتمادزاده پس از برکناری‎اش از کانون نویسندگان ایران یکی هم پی‎ریزیِ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران (پائیز ۱۳۵۸) بود که این یک با پشتیبانی گستردهٴ سدها نویسنده و هنرمند فرهیختهٴ کشور رخ نمود. چراغ این شورا اما بیش‎وکم تا ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ زمان دستگیری او و فرزندش کاوه اعتمادزاده روشن ماند. و در همین چندسالهٴٴ حیات خود، در گستره‎های گونه‎گون هنری و ادبی- از موسیقی و شعر گرفته تا نگارگری و تآترهای خیابانی و جز آن، دگرگونی‎هایی ژرف و بنیادین در پهنه‎های فرهنگی کشور پدید آورد.
و سرانجام رفیق اندیشمند ما به‎آذین در کسوت یک مصلح بزرگ اجتماعی به ماهنامهٴ چیستا(مهر۱۳۸۲) گفت:
”دغدغهٴ بزرگ من در چند سال اخیر، سرنوشت کرهٴ خاکی ماست که دو اسبه به‎سوی نابودی رانده می‎شود. بیکاری اجباری ده‎ها و به‎زودی سدها میلیونی...، بیماری‎های واگیردار ناشناخته یا دوباره سر برآورده...، جنگ و کشتار به بهانهٴ دعواهای مرزی و دشمنی‎های قومی که می‎باید بازار فروش سلاح‎های از رده بیرون شده‎ٴ کشورهای پیشرفته را گرم بدارد. زمین دارد رمق از دست می‎دهد. نفسش دارد به‎شماره می‎افتد. باید پیش از آنکه دیر شود به دادش رسید...، خیزش عمومی جهان لازم است. هرجا و همه‎جا در راستای مهار کردن تولید انبوه سلاح و ناممکن ساختن اسراف دیوانه‎وار کنونی در مصرف. من نیستم اما نگذارید جهان نابود شود. به پا خیزید!“

آثار و آفرینه‎ها
رفیق به‎آذین در گستره‎های گونه‎‌گون فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آفرینه‎های بسیاری را از دم قلم گذرانده است که اما شوربختانه انبوهی‎شان در یغماگری‎های دو رژیم سلطنتی و اسلامی از میان رفته‎اند. بااین‎همه، پهنهٴ آثار او خود فهرستی از جان‎فشانی‎های او در راه اندیشه و قلم است. او خود در این‎ باره گفته است:
”موضع اجتماعی و سیاسی‎ام مرا به نوشتن وامی‎داشته که آن‎هم چنان- در کل- برجاست. ” که یعنی او همچون گذشته، مارکسیست- لنینیستی است وفادار به حزب تودهٴ ایران.
او که روشن‎فکری و تعهد سیاسی را دو روی یک سکه می‎دانست، همواره برای اهالی قلم پیامی دوران‎ساز داشت. می‎گفت که اگر روشن‎فکران ما از فردای کودتای ۳۲ به جای ترس و گوشه گزینی و سرگشتگی ”به گزارش روشن و مستند- و البته هنرمندانهٴ- واقعیت می‎پرداختند و سنگر به سنگر به احتیاط پیش می‎رفتند، بی‎شک امروز در زندگی توده‎های ایران، نیرویی پرتوان بودند و از دوستی و احترام مردم برخوردار می‎شدند.“ و به‎راستی آیا در این صورت، اسلام سیاسی می‎توانست انقلاب ملی- دمکراتیک ایران را به یغما ببرد و بر زمین گرمش بکوبد؟
رفیق به‎آذین در پهنهٴ گردانش و ترجمهٴ بهترین‎های جهان ادب و هنر، دستی چنان بلند داشت که بی‎گمان سه نسل از نویسندگان و مترجمان کشور ما- به گفتهٴ خودشان- دست‎پروردهٴ آفرینه‎های او هستند، این درحالی است که ترجمه برای او جز یک ناگزیری نبوده است:
”بیکار بودم. ناگزیر ترجمهٴ  بابا گوریو اثر بالزاک را پذیرفتم و در کمتر از دو ماه آن را تحویل دادم. دستمزدم به هزار تومانی سر می‎زد. گشایشی بود. سپاسگزارم.“
و بدین‎گونه او ”خواه‎ناخواه به ارابهٴ ترجمه بسته“ شد.
آفرینه‎ها:
داستان و رمان)
پراکنده ۱۳۲۳/ به‎سوی مردم ۱۳۲۷/ دختر رعیت ۱۳۳۲/ نقش پرند ۱۳۳۴/ دو فصل از رمان ناتمام خانوادهٴ امین‎زادگان، نشریه صدف، دی ۱۳۳۶/ مهرهٴ مار و معراج، نشریه پیام نو ۱۳۴۴/ از آن‎سوی دیوار ۱۳۵۱/ منتخب داستان‎ها ۱۳۵۱/ مانگدیم و خورشیدچهر ۱۳۶۹/ سایه‎های باغ ۱۳۷۷/ چال، ۱۳۸۵، نشر نگرش برلین.
نقد و پژوهش)
قالی ایران ۱۳۴۴/ گفتار در آزادی ۱۳۵۶/ بر دریاکنار مثنوی ۱۳۶۹.
نمایشنامه)
کاوه ۱۳۵۶
یادمانده‎ها)
میهمان این آقایان ۱۳۴۹/ از هر دری،هفت جلد، دفتر نخست ۱۳۷۰، دفتر دوم ۱۳۷۲، پنج دفتر دیگر، ممنوع- چاپ/ نامه‎هایی به پسر ۱۳۸۲.
روزنامه‎نگاری)
سردبیر و مدیر هفته نامهٴ سوگند/ پیام نوین (رسانهٴ انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی)/ کتاب هفته/ هفته‎نامهٴ غیرعلنی اتحاد دموکراتیک مردم ایران (پیش از انقلاب)/ هفته‎نامه‎های سوگند، اتحاد مردم، و فصلنامهٴ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران (پسا انقلاب).
ترجمه)
بابا گوریو، زنبق دره، چرم ساغری و دخترعمو بت، انوره دو بالزاک/ اتللو، هملت و شاه لیر، ویلیام شکسپیر/ نامه سن میکله، دکتر آکسل مونته/ ژان کریستف، جان شیفته، ساز درونی و بازی عشق و مرگ، رومن رولان/ دن آرام و زمین نوآباد، میخائیل شولوخف/ چاپایف، دیمیتری نورمانف/ استثنا و قاعده، برتولد برشت/ داستان اولن اشپیگل، شارل دکوستر.(از واپسین ترجمه‎های استاد به‎آذین که به گفتهٴ جرج لوکاچ پدیده‎ای است یگانه در کل ادبیات اروپایی غربی در سدهٴ نوزدهم)/ فاوست، گوته.
آفرینه‎های پراکندهٴ رسانه‎ای)
کمدی انسانی بالزاک، ژوپوکسله، رسانه صدف، خرداد ۱۳۳۷/ دربارهٴ ترجمه، کالاشینکوا، پیام نوین، شماره یک، اردیبهشت ۱۳۴۵/ آب، یوری تریلوتوف، همان جا، خرداد ۱۳۵۴/ آخرین روز، س. یاروزنین، همان جا، مرداد ۱۳۴۵/ پیش از عمل، نیکلای آموسف، همان جا، آذر ۱۳۵۴/ خاطراتی دربارهٴ مایاکوفسکی، چوکوفسکی، نشریه پیام نوین، فروردین ۱۳۴۶/ واسکا، آلادرابکیتا، همان جا، تیر ۱۳۴۶/ دانش ژنتیک و مسئله زندگی، دوبینین،همان جا، شهریور ۱۳۴۶/ امتحان، شوشکین، همان جا، ۱۳۴۶/ من و تو، کتاب هفته، شماره ۸۹، شهریور ۱۳۴۲/ راه‎ها، همان جا، شماره ۷۷، خرداد ۱۳۴۲/ آن‎ها برای میهن جنگیدند، میخائیل شولوخوف، نشریه پیام نوین، آبان و آذر ۱۳۴۴.
مستند نگاری)
مهمان این آقایان، چاپ ۱۳۵۰/ گواهی چشم و گوش (ره‎آورد سفر رفیق به‎آذین به جمهوری دموکراتیک افغانستان در ۱۳۵۹)/ نامه‎هایی به پسر، چاپ اول ۱۳۸۲/ از هر دری، پنج دفتر آن اجازه چاپ نیافت.
نقد و پژوهش)
برگزیده اشعار فارسی و گیلکی محمدعلی افراشته، به گزینش به‎آذین، ۱۳۵۸/ بر دریاکنار مثنوی، ۱۳۷۷.
نوشته‎های پراکنده)
نامه‎ها به همسر، فرزندان و دوستان/ دیباچه بر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی/ وصیت‎نامه/ دربارهٴ ادبیات، و راه مردم و هنرمند، راه آزادی، فصلنامه شورای نویسندگان و هنرمندان ایران/ گفتگو با رسانه‎های چیستا و گیلان و....
سروده‎های به‎آذین)
زمزمه‎های خاموش، ۱۳۴۰/ اشعار سال‎های ۱۳۴۱ تا۱۳۸۱، سروده‎های زندان، ۱۳۶۱.
کارهای چاپ نشده)
مرگ سیمرغ/ از هر دری، دفترهای سه تا هفت/ گواهی چشم و گوش/ خانوادهٴ امین‎زادگان/ داستان دو خواهر/ یخچال برقی/ چونان که در آیینه‎ای شکسته/ اینک او/ تشنگی/ پهلوان کوه‎نورد/ گزارش/ بازگشت/ عمه نسرین می‎گفت/ و....
طراحی‎ها)
چهارده طرح و نگاره و پرتره.
سفرها و دیدارهای فرهنگی)
رفیق به‎آذین به نمایندگی از سوی جمعیت ایرانی هواداران صلح و برای شرکت در اجلاس‎های صلح و همبستگی مردم آفریقا و آسیا در سال ۱۳۵۸ و به همراه رفیق محمدرضا لطفی به دهلی رفت. وی در این سفر با ایندیرا گاندی نخست وزیر فقید آن روز هند نیز دیداری داشت/ شرکت در پارلمان ملت‎ها برای صلح، صوفیه بلغارستان/ سفر به کابل و دیدار با ببرک کارمل رئیس‎جمهوری وقت افغانستان/ سفر به بوداپست/ در فرایند این سفرها او همچنین با یوری آندروپف، پیش از ریاست‎جمهوری وی بر سر پرسادهای صلح و دوستی میان مردم جهان دیدار کرد.

شاعرانه‎ها
شخصیت چند بعدی و پهنه‎مند به‎آذین بسی گستره‎های ادب و هنر جهانی را گشت می‎زند و ذوق‎آزمایی می‎کند و درمی‎نوردد. و باز، چشم‎اندازی دیگر و افقی نو پدیدتر. به‎آذین در شعر نیز شوری دارد و دستی دارد و دامنی، اگرچه نه‎چندان حرفه‎ای و پیگیر. و تا بخواهی در وادی وهمناک شاعری بی‎ادعاست:
”مانند هر ایرانی ریشه‎دوانده در خاک شاعرپرور ایران، دور از من که بی‎دعوی بخیه‎گری سخن، هر از گاهی در زندگی، واژه‎هایی موزون برهم ندوخته باشم. خوشبختانه جز یک ‎بار در همهٴ عمر، نگذاشته‎ام که وسوسهٴ چاپ‎شان در من درگیرد. اما دیری است که پیر شده‎ام و پیری در وسوسه‎گری شتاب دارد.“۹
تاریخ شعرهای به‎آذین اما۱۰ از گردونهٴ زمانی ۸۱- ۱۳۴۰ فراتر نمی‎رود. پس شعرهای پیش از دههٴ ۴۰ او کجا هستند؟ او که خود گفته است که جوشش رگه‎های شعری اگرچه ”دورادور و گاه گیر“ اما ”همیشه“ در او بوده است. می‎دانیم که در یغماگری‎های پسا انقلاب ایران، گزمه‎ها دست‎نوشته‎هایش را گونی گونی به تاراج برده و پس نداده‎اند. و دریغا که انبوهی از این‎همه نیز نابود و ناپدید شده‎اند:
”در این پنج سال۱۱ که در زندان بر من گذشت، شعرهای چندی گفته‎ام... که هر بار در جابه‎جایی‎های زندان از من گرفته شد.“:
مرا با تو سخن‎ها بود خود دانی/ ولیکن جادوی چشمت/ لبم بر بست و اینک من/ یکی شوریدهٴ گنگی که خواب ماه می‎بیند.(شعر اینک، آبان ۱۳۴۰)
شاعرانه‎های به‎آذین تنها حدیث نفس وی نیستند که در یکپارچگی‎شان همه فریاد دادخواهی‎اند:
آه کاین صحنهٴ مرگ/ دشت بی‎پاسخ هر سو شیون/ دیولاخی است همه خاربنش خون‎آشام/ ...خسته و بسته غزالان به کمند/ نه یکی پای گریز/ نه یکی روی مقام...(ناگزیر، فروردین ۱۳۴۱).
زبان تند و تیز به‎آذین اما در شعر رهگشا(خرداد ۱۳۴۱) از این هم تندتر و فراخ‎دامنه‎تر می‎شود:
نگه کن!/ دانه‎های دام مرگ است این/ مشو در دام/ مرو زین ره/ که بر هر خاک‎ریزش/ استخوان رهروی روییده همچون بوته‎های خام....
شاعر اما نخستین سال‎های پسا کودتا را چنین هاشور می‎زند:
دوست پیدا نیست/ کوچه در شب حفرهٴ خالی است.
گاه از سوز اَتش(عطش) ”همه تن لب“ می‎شود و گاه با ”قهقههٴ رعد“ و ”بوسهٴ مهتاب“ بذر امید برمی‏افشاند:
من، مرد کارم/ گُرد کمان کش اندیشه و قلم.( تا چند، ۱۳۶۴).
گلایه‎های به‎آذین از واکشیا (فضای) ترسناک زندان اما یکی دو تا نیست:
دیوارها همه چشم‎اند/ گر آفتاب پردهٴ نور زلال خویش/ بر من نگسترد/ وای از برهنگی/ وای از برهنگی.(شعر زندان، ۱۳۶۶).
از ناکامی‎ها و رنج‎های زندان، یکی هم تندخویی‎های دشمن‎کامانه شماری از گروه‎های سیاسی با توده‎ای‎هاست. رویکردی به‎راستی دردانگیز و برنتافتنی. رفیق به‎آذین نیز که از تیررس دگرآزاری‎هایی از این‎گونه برکنار نبوده است به زندانیان سیاسی اندرز می‎دهد:
ما هر دو زندانی/ من دست بسته/ او پای در زنجیر/ ما را به‎هم پیوند داده جبر هستی.(دو زندانی، ۱۲ اسفند ۱۳۷۸). و نیز:
او و من/ در نام‎گذاری ازهم جدایم/ وگرنه یکی هستیم/ بی‎دردسر نام ( بی نام،۱۶ خرداد ۱۳۷۹).
و به‎راستی هم که زندانیان سیاسی از هر سنخ و قبیله‎ای که باشند دارای دردها و نیازهای مشترک‎اند: دردشان درد اسارت است و نیاز مشترکشان، آزادی است.

شیوانگاری و زبان ادبی به‎آذین
زبان به‎آذین به‎ویژه در ترجمه‎هایش، زبانی است فاخر و رنگین و آهنگین. او به موسیقی نهفته در حرف‎ها و واژگان و گزاره‎هایش پربها می‎دهد. هم ازاین‎روی، زبان نوشته‎هایش گوش‎نواز و خوش‎آهنگ و پر تنالیته است. رفیق به‎آذین بیهقی و شیخ ابوسعید ابوالخیر و عنصرالمعانی و فردوسی و دیگر شاهکارهای سبک خراسانی را بارها و بارها خوانده و خود تاثیرپذیرفته از این مکتب شیوای ادبی است:
”روشنی و رسایی کلام و پرهیز از درازگویی و مترادف‎نویسی را از تاریخ بیهقی و اسرارالتوحید و قابوس‎نامه آموخته‎ام... نگرش به زندگی جامعه را از بالزاک و سبک نوشتن را از فلوبر و توماس مان دارم.“۱۲
می‎شود اوج سبک خراسانی را در نوشته‎های به‎آذین، به‎ویژه در کتاب نقش پرند او دید و این‎همه را در گزاره‎ای کوتاه‎وار درهم‎فشرد:
”دلم را از سینه برکندم و پیش عقاب انداختم، او بدان مشغول شد و من آرام گرفتم.“
و به‎راستی که هیچ سبکی برای آشتی دادن شیوانگاری (ادبیات) و سیاست، کاربردی‎تر از سبک خراسانی نیست:
”ادبیات در بازگویی و بازنمایی هنرمندانهٴ ضرورت‎های سیاسی هر دوران، می‎تواند نقش روشنگری و حتا برانگیزندگی داشته باشد... کار نویسنده- بداند یا نداند، بخواهد یا نخواهد- همیشه سیاسی است. گاه آشکار و گاه در پرده.“۱۳
به‎آذین اما مانیفست سیاسی کارل مارکس را بر بنیاد ”دگرگون‎سازی جهان“ همواره آویزهٴ گوش داشت و به نویسندگان و هنرمندان می‎گفت:
”می‎توان و باید به یاری هنر، جامعه را دگرگون کرد. شاعران و نویسندگان در برابر مردم و تکامل اجتماعی متعهد و مسئولاند.“
رفیق به‎آذین بر آن بود که:
”زیبایی نیروست و حق نیروست. خاصه در زمینهٴ گستردهٴ بیدادی که بر مردم می‎رود. اما زیبایی و حق به اعتبار آدمی است. پس، آدمی و همهٴ آنچه نیاز زندگی اوست، شرط شکفتگی تن و جان اوست، در مرکز ادبیات جای دارد، هسته و مغز آن است.“۱۴
و سرانجام اینکه رفیق دکتر احسان طبری گفته بود: ”به‎آذین و زرین‎کوب، فصاحت کلاسیک را با نیاز نثر علمی و هنری معاصر، پیوند می‎دهند.“۱۵

آن که گفت آری و آن که گفت نه

غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز
حافظ
یک آورند (ضرب‎المثل) کهن هندی می‎گوید: ”ای شاعر از باران نگو، بباران!“ و این سنجاری است شگفت‎وار در رمزگشایی از شخصیت تئوریک و پراتیک انسان‎ها: آنان که خواجهٴ گفتاری‎اند و نه کرداری، و اندک‎شمارانی که گفتاری‎اند و کرداری:
من خواجهٴ گفتاری، بسیار بدیدستم
یک خواجه ندیدستم گفتاری و کرداری
مولوی
رفیق اعتمادزاده اما به پاس آنچه در ۶۰ سال زندگی شیوانگارانه خود برجای گذاشت- سوای گفتار و کردار ترس‎ناپذیرش- دلیری و بی‎پروایی را از مرزهای شناخته شدهٴ آن فراتر برد. او نه تنها در نشست‎ها و دیدارهایش، که در دهلیزهای مه‎آلودهٴ زندان‎ها نیز غرید و فریاد برآورد و آرام ننشست. از جمله به بازجوی زندان قزل قلعه گفت: ”چرا به مردم اعتماد نمی‎کنید؟ از چه می‎ترسید؟... می‎ترسید که می‎ترسانید وگرنه- مثل جاهای[کشورهای] دیگر- تا اندازه‎ای، حق مردم را به خودشان می‎دادید!“. و هنگامی که بازجو می‎گوید: ”مردم برای آنچه شما می‎گویید، هنوز تربیت نشده‎اند“! به‎آذین می‎غرد: ”این شمایید که نمی‎گذارید، در هر کاری مانع می‎تراشید و تهدید می‎کنید...“۱۶
رفیق اعتمادزاده در واپسین دفاع خود به دادستان دادگاه گفت:
”سانسور و ممیزی قبل از انتشار کتاب- چنان‎که با بی‎پروایی، معمول این روزگار است- با اصل بیستم متمم قانون اساسی مخالفت دارد. اما کار تخطی از این‎هم فراتر رفته است. بازداشت دوست نویسنده‎مان فریدون تنکابنی نشان می‎دهد که دستگاه امنیتی موجود، حتا به ملاک‎ها و ضوابطی که معین شده است اعتنا ندارد. و این خطری است که همهٴ اهل قلم را تهدید می‎کند... این‎گونه بی‎پروایی در شکستن قلم و سرکوب اندیشه، جز رمیدگی و نومیدی اذهان و تبدیل پاره‎ای فاصله‎ها به دره‎های عبور نکردنی، نتیجه‎ای ندارد.“۱۷
به‎آذین که بر سر نگارش اعلامیه نویسندگان ایران (خرداد ۱۳۴۹) و گردآوری توماری از امضاها برای آزادی فریدون تنکابنی، به زندان افتاده بود، در نامهٴ سرگشاده خود از جمله نوشته بود:
”این بازداشت ناروا، مایهٴ سرافکندگی ملتی است که همیشه شاعران و نویسندگان خود را در سایه حمایت و حرمت و قدردانی و تفاهم خویش گرفته“ است.۱۸
و نمونهٴ این ”حمایت و حرمت و قدردانی“، برخورد گروه‎هایی از زندانیان سیاسی زندان قصر با خود اوست:
”یکباره گویی انفجاری در می‎گیرد. چهل- پنجاه جوان زندانی با کف زدن و هلهله و فریاد زنده باد[به‎آذین] ما را پذیرا می‎شوند. به‎هم فشار می‎آورند تا دست بدهند و روبوسی کنند. نمی‎دانم چه بگویم. سخت منقلبم: دوستانم! فرزندانم!... جمع، هرچه فزون‎تر می‎شود، هلهله و فریاد بیشتر...“۱۹
رفیق به‎آذین همچنین در یادداشت‎های زندان خود، بی‎پروای لو رفتن‎شان نوشت:
”بهانه‎جویی احمقانه برای شکستن حتا همین قلم‎های ترس‎خوردهٴ الکن... با کشتن و زدن و بستن. آقایان قلم را تنها در حد تأیید ”فرمایشات“ آزاد می‎خواهند. پول و شهرت و کام و مقام، همه به این شرط: اخته‎باش و در دهلیز حرمسرای ما باش... ایران امروز را در زندان باید شناخت.“۲۰
رفیق به‎آذین یک‎ بار در پاسخ به بازجوی زندان قصر که پرسیده بود چرا از فریدون تنکابنی پشتیبانی کرده به او گفت: ”بازداشت یک نویسنده به دنبال انتشار اثری از او امری است که به همهٴ نویسندگان مربوط می‎شود. همه آن را تهدیدی به آزادی و حقوق شناخته شدهٴ خود شمرده‎اند... اما دستگیری من و دوستانم به بهانهٴ چنین اعتراضی، خود تجاوزی دیگر به حقوق اهل قلم است...“۲۱
مهندس اعتمادزاده پیش از آن نیز در سخنرانی کانون نویسندگان ایران (۱۳۴۷) سخنانی به زبان آورده بود که حتا شنوندگان خود را نیز به هراس انداخته بود تا چه رسد به دولتمردان امنیتی که واگویه‎هایی از این‎گونه را بر نمی‎تافتند:
”منی که به سانسور اندیشه و گفتار خود تن می‎دهم، منی که به بهانهٴ ترس... در امور شهر و کشور خود دخالت نمی‎کنم، منی که باید بروم و در برابر میزی بنشینم و حساب عقیدهٴ خود را و ایمان خود را، حساب دوستی‎ها و دشمنی‎های خود را، حساب دیروز و امروز و فردای خود را به بیگانهٴ سمجی که نمایندهٴ قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببینم و زیر ورقهٴ اهانت را به‎دست خود امضا بکنم، من شاید آزادی را بفهمم، ولی جرأت آزادی ندارم. علتی در شخصیت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم هرچه زودتر باید به جبران آن برخیزم وگرنه شایستهٴ نام انسان نیستم.“۲۲
رفیق به‎آذین با آنکه می‎دانست همواره سخن‎چینانی چند در میان زندانیان سیاسی هستند، اما هرگز سر فروخوردن سخنان آتشین‎فام خود را نداشت:
”راه، دو بیش نیست: یا مزدور و ریزه‎خوار قدرت بودن... یا در کنار مردم بودن. امید را در ایشان زنده نگه‎داشتن، دیدگان‎شان را به زیبایی و حق گشودن. زیرا که زیبایی نیرو است و حق نیرو است. خاصه در زمینهٴ گستردهٴ زشتی و بیدادی که بر مردم می‎رود...“۲۳
بعدها در بیدادگاه‎های جمهوری اسلامی اما کار به‎جایی رسید که روزی سه بار این پیرمرد ۷۰ ساله را به زیر هشت می‎بردند و چندان درهمش می‎کوبیدند که به‎گفتهٴ خودش کف هر دو پای او- چاک‎چاک- شکاف برداشته و پیوسته باندپیچی بود. چرا که او از زمرهٴ استوره‎هایی بود که به‎گفتهٴ برتولت برشت، به شکنجه‎گرانش نه می‎گفت.

به‎آذین و کانون نویسندگان ایران
چو پرده‎دار به شمشیر می‎زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
حافظ
واکنش روشن‎فکران دگراندیش ما و در فراپیش‎شان رفیق محمود اعتمادزاده به فشارهای تنگ‎نگرانهٴ دستگاه تودرتوی سانسور اما فرجامی امیدوارانه و دلگرم کننده داشت: پی‎ریزی کانون نویسندگان ایران. این درست که استاد به‎آذین تنها یکی از پایه‎گذاران کانون بود اما راست این است که بی‎هوشمندی و دلیری وی شاید هرگز چنین سازه‎ای به سقف نمی‎رسید و چراغش روشن نمی‎شد. چندان‎که وی بر سر گشایش کانون، پیش از درافتادن با دستگاه بوروکراتیک شاهنشاهی با چپ‎ستیزانی از زمرهٴ جلال آل‎احمد و حلقهٴ وی درگیر بود:
”روشن‎فکرانی که دور جلال آل‎احمد حلقه زده بودند از گنجانیدن واژهٴ آزادی در متن نهایی بیان‎نامه[کانون] روی‎گردان بودند... به‎آذین و همراهان، خلاف آن می‎اندیشیدند.“۲۴
سرانجام اما این به‎آذین و یاران رزم‎پوی او بودند که از کارزار شمشیر و اندیشه سربلند برآمدند و کانون نویسندگان ایران را با شعار ”آزادی گفتار و قلم و با امضای نزدیک به ۶۰ نویسنده و شاعر و مترجم“ در سال ۱۳۴۷ پی‎ریختند.۲۵
و دریغا که در کمتر از دو سال پس از آن هنگامی که کانون از هم فروپاشید، دیگر اما این نهاد صنفی تا هفت سال پس از آن سر بلند نکرد. بااین‎همه در همین دو سالی که چراغ کانون روشن بود، تیغ سانسور و ممیزی کتاب هرچه کندتر شد و به‎آذین توانست برای بسیاری از کتاب‎های چاپ‎ناپذیر آن روزها پروانه انتشار دست‎وپا کند.
واپسین نشست همگانی کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۴۹ برگزار شد. در این نشست اما اسلام کاظمیه سرپرست موقت جلسه که گویی شمشیرخودرا از رو بسته بود در گرماگرم بحث و گفتگو، تنفس اعلام کرد و به همراه دیگر دوستان خود ساختمان کانون را ترک گفت: ”این شگرد، ضربه‎ای کاری برای ازهم پاشیدن کانون به نفع رژیم بود.“۲۶ حق با مولوی است که می‎گفت:
ز آب خرد، ماهی خرد خیزد
هفت سالی گذشت و در همهٴ این سال‎ها رنج‎ها و رزم‎های رفیق به‎آذین برای بازسازی کانون فروریختهٴ نویسندگان ایران به جایی نرسید که نرسید. در اردیبهشت ۱۳۵۶ اما هنگام که خیزش‎های مردمی برای برآمدن خود در جست‎وجویی بستری کارایند بود، اسلام کاظمیه و حلقهٴ او اندکی کوتاه آمدند تا این نهاد صنفی پا بگیرد و آنگاه بتوانند آن را به تخته پرش جاه‎طلبی‎های خود بدل کنند.۲۷ این بار نیز رفیق به‎آذین که خود ارگانیزاتور و سازمانگری چیره دست بود متن ”موضع کانون نویسندگان ایران“ را نوشت و به هیئت موقت دبیران که خود نیز یکی از آن‎ها بود سپرد. در این مرامنامه اما کانون نویسندگان ایران، نهادی شناخته شده بود برکنار از هر حزب و گروه سیاسی که اما می‎تواند با هر حزب و سازمانی که ”هواخواه آزادی‎های اجتماعی و سیاسی“ باشد و ”در راه استقرار دموکراسی در ایران مبارزه کند، در پی تفاهم و جلب پشتیبانی متقابل برآید.“ (از متن مرامنامه کانون نویسندگان ایران). بدین‎گونه، رفیق اعتمادزاده توانست پرچم کانون را برای بار دیگر به اهتزاز در آورد و راه را بر گروه‎بندی‎ها و فراکسیون‎بازی‎های این و آن ببندد. وی در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۷ با بیشترین رای‎ها به عضویت هیئت دبیران کانون در آمد و توانست نقش کلیدی خود را در سازماندهی و راهبری این نهاد فرهنگی- اجتماعی به گردن گیرد.
 ۱۸ ماه پس از آن، با این که به‎آذین در مرامنامهٴ کانون، بر ناوابستگی این تشکل صنفی انگشت نهاده بود، او چهار تن دیگر از فرهیختگان کشور به درخواست وتصویب هیئت دبیران کانون (باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلام‎حسین ساعدی و اسماعیل خویی) از این نهاد فرهنگی کنار گذاشته شدند. ۲۸
بدین‎گونه به‎آذین، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج، فریدون تنکابنی و محمدتقی برومند (ب. کیوان) از کانونی که خود آن را پی‎ریخته بودند اخراج شدند تا پس‎لرزه‎های این رویداد ناگوار، گریبان همهٴ توده‎ای‎های کانون را نیز بگیرد و ده‎ها تن از بهترین فرهیختگان کشور از نهاد فرهنگی خود بیرون گذاشته شوند یا خود آن را ترک گویند. دیری اما نپایید که رفیق به‎آذین به یاری شماری از بهترین نویسندگان و شاعران فرهیختهٴ کشور، شورای نویسندگان و هنرمندان ایران را پایه‎ریزی کرد.۲۹
شب‎های شعر گوته
شکن شکن، بشکن پنجره‎ها را
نصرت رحمانی

از تلاش‎های انقلابی رفیق به‎آذین در مهر ماه ۱۳۵۶ یکی هم سازمان‎دهی و برگزاری شب‎های شعر گوته بود که او خود در آن توفانی برانگیخت که مپرس:
”راه نویسنده و شاعر به‎سوی خلق، هنوز با سختی‎ها و خار و خس‎ها و فرهنگ‎ها بسته است... بند و زنجیری که ما را و شما را دور از هم... میخ‎کوب می‎خواست همچنان بر دست و پای ماست... سال‎ها ترس و خاموشی و ادبار، سال‎ها جدایی و بدگمانی و نابردباری...؛ راهزنان در کمین‎اند... یگانه وظیفهٴ امروز ما این است که آزاد باشیم و آزاد شویم و یکدیگر را آزاد کنیم. اما فراموش نشود[که] آزادی و مسئولیت باهم است...؛ سلام بر دوستان! درود بر دور و نزدیک و بندی و آزادتان.“۳۰
و به‎راستی که سخنانی از این‎گونه آتش‎برانگیز و توفانی، دل شیر می‎خواست و سری نترس. و این به‎آذین بود که در کوتاههٴ دبیری‎اش در کانون نویسندگان ایران، شب‎های تاریخی شعر گوته ۳۱ را سازمان‎دهی کرد و آن را برای ده شب آزگار به پهنهٴ پرخاش‎های شاعران و نویسندگان و اندیشمندان دلیر و فرهیختهٴ آن روز کشور در آورد. و هنوز دو ماهی از این شب‎های تاریخی برنگذشته بود که او و پسرش کاوه اعتمادزاده در سوم آذر ۱۳۵۶ هزینهٴ آن را در زندان پرداختند ۳۲.رفیق به‎آذین که نویسندهٴ بیانیه پایانی شب‎های شعر گوته بود، در پایان این ده شب، دیبا (متن) بیانیه را برای هزاران شرکت‎کننده خواند و شوری برانگیخت که مپرس:۳۳
”دوستان! جوانان! [در این] ده شب، به‎صورت جمعیتی که غالبا سر به ده هزار و بیشتر می‎زد آمدید و این‎جا، روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبهٴ حوض، نشسته و ایستاده، در هوای خنک پائیز و گاه ساعت‎ها زیر باران تند صبر کردید و گوش به گویندگان دادید. چه شنیدید؟ آزادی، آزادی و آزادی.۳۴
شب‎های شعر گوته نه‎ تنها بزرگترین رخداد تاریخ هنر و فرهنگ ایران که بسترساز انقلاب بهمن ۵۷ نیز بود. چندان‎که می‎شود گفت: انقلاب غارت‎شدهٴ ایران، با شب‎های شعر گوته آغاز شد.
سدمین (صدمین) سالگشت به‎آذین
سه شنبه،۲۳ دی ۱۳۹۳: در اینجا و آنجا، نشست‎های بزرگداشت سدمین سالروز رفیق به‎آذین برگزار می‎شود. از میان این بزرگداشت‎ها، یکی هم شبِ به‎آذین ماهنامه بخارا بود که در آن شماری از شخصیت‎های فرهنگی کشور، سخن گفتند. نخستین سخنران این نشست- علی دهباشی، مدیر بخارا- ترجمه‎های به‎آذین را در فرارویاندن تراز ”ادبی در زبان فارسی“ دارای ”نقشی انکارناپذیر“ دانست و گفت که به‎ویژه در پهنهٴ ”ادبیات داستانی ایران، ترجمه‎های او در این زمینه، الهام‎بخش سه نسل از نویسندگان ما بوده است.“
سخنران بعدی شب به‎آذین توران میرهادی خاطر نشان ساخت که اعتمادزاده به وی آموخت به‎جای هرگونه رقابت، حس همکاری را در مدرسه‎ها رواگ (رواج) دهد و او در کودکستان و مدرسهٴ فرهاد که خود پی‎ریخته بود این پیشنهاد به‎آذین را کاربردی کرد و بدین‎گونه دانش‎آموزان وی همیاری و همگامی را جایگزین رقابت کردند و بعدها در هر جای جهان ”هم که بودند، این آموزه را از یاد نبردند.“ همچنین محمود دولت آبادی با ”آرمان‎خواه خواندن به‎آذین“ گفت که او زبان نوشته‎هایش را مدیون اعتمادزاده می‎داند.
چهارمین سخنران شب به‎آذین محمد روشن بود که در واگویه فرازهایی از شخصیت وی گفت:
”مهندس محمود اعتمادزاده انسانی والا و آزاده بود. کم سخن و فروتن، شرمگین و متین و آهسته و شکیبا بود. اما با این همه در زندگانی، نشانی از استواری و صلابت داشت. اهل تسامح بود اما مسامحه‎کار نبود. مداراگر بود اما سازشکار نبود. پیدا بود که باورهای اندیشگی او ریشه در اعتقاداتی بنیادین دارد...“ راه او ”راه پاکان و نیکان، درست‎اندیشان و راست‎کرداران بود... به باورهای خود اعتقاد راسخ داشت و سرپیچی از آن باورها را ناستوده می‎داشت. از هرگونه انحراف به‎شدت می‎پرهیزید... به راستی زبان فارسی را می‎شناخت و بدان ارج فراوان می‎نهاد. در گزینش واژگان... سخت گزیده‎جوی و گزیده‎گوی بود.“
آنگاه پوری سلطانی، همسر رفیق شهید مرتضا کیوان در یک پیام ویدیویی با اشاره به آشنایی ۶۰ ساله‎اش با استاد به‎آذین یاد آورشد که اعتمادزاده به او آموخت به‎جای خواندن شعر نیما، به نقد و بررسی آن بپردازد واو چنین کرد و در نشستی آن را خواند که همه و از جمله به‎آذین برایش دست زدند: واکنش ”به‎آذین برایم فراموش نشدنی بود.“
سپس شمس لنگرودی از نخستین دیدارش با به‎آذین سخن گفت و رشتهٴ گفتار را به مهدی غبرایی سپرد. غبرایی با اشاره به حرفهٴ مترجمی‎اش، به چهارگانهٴ ”جان شیفته“ و ”ژان کریستف“ (رومن رولان) و ”دن آرام“ و ”زمین نوآباد“ (م. شولوخف)، گردیدهٴ به‎آذین گریز زد و گفت: ”نثری که به‎آذین برگزید، نثر معیار و بی‎ممیز است.“
کامران پورصفر هشتمین سخنران این نشست نیز به رمان ناتمام خاندان امین‎زادگان به‎آذین اشاره کرد و گفت که این رمان ”روایتی از چگونگی انکشاف اجتماعی جامعهٴ ایران در هیئت یک خانوادهٴ تجارت‎پیشهٴ سنتی ایران است که به آهستگی رو به‎سوی تغییراتی جدید دارد.“ وی در پایان افزود: ”بزرگ‎ترین آثار به‎آذین ترجمه‎های اوست.“
نهمین سخنران شب به‎آذین، خسرو باقری نیز گفتار خود را از نامه‎های اعتمادزاده به پسرش زرتشت۳۵ و سپس به شخصیت وی گره زد و گفت:
”مردم ایران و فرهیختگان جهان، به‎آذین را به عنوان متفکری سرشناس، مترجمی نامدار، نویسنده‎ای توانا، روزنامه‎نگاری برجسته، از بنیادگذاران کانون نویسندگان ایران و شورای نویسندگان و هنرمندان ایران و فعال اجتماعی می‎شناسند. اما او درعین‎حال، همسر و پدر سه دختر و دو پسر هم بود.“
در پایان این نشست، کاوه اعتمادزاده فرزند به‎آذین از جمله گفت که پدرش ”نویسنده، مترجم، هنرمند و مرد مطبوعات، مرد سیاست، اندیشمند و مصلح اجتماعی است. او به همهٴ مردم ایران تعلق دارد. به‎آذین را نمی‎توان ندید. به‎آذین مردی چند بعدی بود و در آثار... او محورهایی متعدد وجود دارد که هریک به‎نوبهٴ خود قابل بررسی و دقت است. جا دارد محققان و نقدنویسان، روزی، هریک از این محورها را بررسی کنند.“

به‎آذین از نگاه سایه
سایه و به‎آذین از سال‎های بسیار دور- از ۱۳۲۵ به این‎سو- آشنایی و دوستی تنگاتنگ داشتند. به عبارتی، به‎آذین با خالهٴ سایه- مادر گلچین گیلانی-، و همسر او با دختر خالهٴ سایه رفت و آمد خانوادگی داشتند و این، راه را بر آشنایی این هر دو هموار کرده بود. آنها همچنین سالها در کوچهٴ زارع‎نژاد خیابان عین‎الدوله همسایه هم بودند. سایه به پاس همین دوستیِ به گفتهٴ خود ”بسیار صمیمانه‎اش“ با به‎آذین، در کتاب ”پیر پرنیان‎اندیش“، گوشه‎هایی از زندگی و شخصیت استاد به‎آذین را واگویه کرده است که فشرده‎ای از این‎همه در پی می‎آید:
به‎آذین بسیار خوش‎دل و صادق و خوددار بود. از درون، غمی سنگین داشت و از بیرون، خشک می‎نمود. او غم خود را در زیر نقابی از خشکی و خشونت پنهان می‎کرد. اگر او را نمی‎شناختید گمان می‎کردید یک فرعون است. ولی چنین نبود. هرچند که گاه حتا شوخی‎هایش نیز خشن می‎نمودند. اگر سر سخن گفتن نداشت هیچ نمی‎گفت اما آنجا که باید چیزی می‎گفت حرف خود را می‎زد. بسیار خجالتی بود. استبداد رای نداشت ولی در باورهای خود بسیار راسخ بود و با برهانی محکم از آنها دفاع می‎کرد. بسیار متین و سنگین و با سواد بود. همه به او ارج می‎نهادند؛ حتا مخالفانش. بسیار مردم‎دوست و ثابت‎قدم و استوار بود و همتی والا داشت. از تهی‎دستی و دشواری‎های زندگی‎اش هرگز نمی‎نالید. او در این ویژگی‎ها به‎راستی نمونه‎وار بود. با آنکه بارها به زندان افتاده و با او بدرفتاری شده بود اما هیچ‎گاه از آن شکوه‎ای نداشت. سال‎ها سال وقتی باهم به دریا می‎رفتیم، لخت نمی‎شد تا دست کنده شده و پوست ورچروکیده‎اش دیده نشود. یک روز در خانهٴ ما می‎خواست با همان یک‎دست خود پرتقال پوست بکند؛ سیاوش کسرایی خواست کمکش کند که او با خشونت گفت: ”نه آقا!“ و یک‎دستی با چه دشواری‎‎ای پرتقالش را پوست کند. [*]
 به موسیقی خوب- چه ایرانی و چه فرنگی- بسیار علاقه داشت. وصیت کرده بود در مسجد و خانقاه برایش مراسمی گرفته نشود و اگر دوستان و خویشانش خواستند یادی از او کنند، گردهم آیند و به موسیقی گوش فرادهند. در همهٴ عمرش به سختی در یک خانهٴ رهنی زندگی کرد. شفیعی کدکنی او را ”مرد بزرگ، بزرگوار و عظیم‎الشان“ می‎نامید. زمانی که در خیابان عین‎الدوله و در یک بالاخانه زندگی می‎کرد، ما می‎رفتیم به خانه‎اش و گاه تا یک و دو پس از نیمه شب می‎نشستیم و نمی‎دانستیم که زن و بچه‎اش منتظرند که ما برویم و آنها بیایند رخت خوابشان را پهن کنند و بخوابند:
”دود از سرم بلند شد وقتی این را فهمیدم.“
تهی‎دستی او را کمتر کسی تجربه کرد. او با باورهایش زیست. به‎آذین که با خانوادهٴ بزرگ مالک همسرش ارتباطی نداشت، یک روز که لنگِ نانِ شب‎شان بودند، اندیشیده بود که اگر او می‎خواهد این‎گونه زندگی کند زن و بچه‎اش چه گناهی کرده‎اند؟ و به خود گفته بود که اگر او نباشد آنها می‎توانند به خانوادهٴ خود بازگردند و از تهی‎دستی برهند. سپس تصمیم به خودکشی می‎گیرد. زن و بچه‎اش را به پارک می‎فرستد، وصیت خود را می‎نویسد و سفره‎ای می‎گسترد. در سفره لگنی می‎گذارد و می‎خواهد با تیغ، رگ خود را بزند که ناگهان زنگ در به صدا در می‎آید. وقتی سرانجام در را می‎گشاید می‎بیند آقای آل رسول از انتشارات نیل و با پیشنهاد ترجمهٴ رمان“ ژان کریستف“ آمده است. وی سپس پیش‎پرداختی به به‎آذین می‎دهد و می‎رود.
به‎آذین زبانی فاخر و آراسته و درخشان داشت. به گمانم ”جان‎شیفته“ بهترین ترجمهٴ او بود. احسان طبری می‎گفت اگر رومن رولان زنده بود از این ترجمه حظ می‎کرد. طبری که اصل این رمان را خوانده بود می‎گفت: ”کار به‎آذین ترجمه نیست، باز آفرینی است.“
ترجمهٴ او از ”اولن اشپیگلِ“ شارل دوکوستر نیز بسیار درخشان است. او بسیار پرکار بود. به‎آذین ویژگی‎های انسانی بسیار گران‎بها را داشت. او، پرچم حزب تودهٴ ایران بود.

مهمان این آقایان
در خرداد ۱۳۴۹ وقتی فریدون تنکابنی را بر سر چاپ کتاب یادداشت‎های شهر شلوغ او به بند کشیده بودند، رساترین فریاد آزادی‎خواهانه در واکنش به این قانون‎شکنی آشکار، فریاد خشم‎آگین به‎آذین بود. وی این بار نیز در پرخاش به دستگاه امنیتی کشور، ”اعلامیه نویسندگان ایران“ را از دم قلم گذرانده بود که امضاهای ۵۳ شاعر و نویسنده در پای آن به چشم می‎نشست. اعلامیه‎ای که در آن سال‎ها دست‎به‎دست می‎گردید و برای نویسنده‎اش ارزش فزاینده می‎آفرید، اما چندان هم خوش‎شگون نبود: در ۲۱ تیر همان سال، به‎آذین را یکراست به زندان قزل قلعه (هتل ساقی معروف) بردند. از تلخ‎کامی‎های این اسارت چهارماهه یکی هم اینکه باید ماهی یک زندان عوض کند: قزل‎قلعه، کمیتهٴٴ مشترک و زندان قصر.
به‎آذین با دقت و تیزبینی شگرف رئالیستی‎اش، رخدادهای این دوره از زندان خود را در کتاب میهمان این آقایان، همچون فیلمی مستند به نمایش گذاشته است:
”به اندیشه کشیده می‎شوم. به سرشت و سرنوشت انسان. چرا از هر درنده‎ای درنده‎تر است؟“
رفیق به‎آذین در زندان با واریته‎ای از زندانیان سیاسی با جهان‎بینی‎های گونه‎گون آشنا می‎شود. از یک مائویست سازمان ”انقلابی“ (حزب رنجبران واپسین)، تا یک دو روحانی از حزب ملل اسلامی و.... وی دربارهٴ جوان رنجبرانی می‎نویسد:
”به حزب تودهٴ ایران بیشتر می‎تازد تا به حکومت که سرنیزه را در میدان سیاست کرده است. و باز با شوروی بیشتر دشمنی می“ورزد تا با آمریکا که پنهان و آشکار، در چهار گوشهٴ جهان دستش تا آرنج به خون آلوده است. و این‎همه به نام مارکسیسم- لنینیسمی که نمی‎دانم چی است و از کجا آمده است. از چین؟ یا به احتمال بیشتر از خود آمریکا؟“۳۶
به‎آذین با آنکه خود می‏داند که ”بدگمانی، گیاه بومی زندان سیاسی است. و نمی‎خواهم مجال رشد به آن بدهم.“۳۷ اما ناگزیر است دوراندیش باشد و خویشتن‎دار: ”تو را فرستاده‎اند اینجا خودت را حزبی جا بزنی و ازم حرف بیرون بکشی؟“
زندان با همهٴ خاطرات و خطراتش اما برای رفیق به‎آذین بسترساز ژرفش دیدگاه‎های حزبی اوست. وی که پلمیست و اقناع‎گری است چیره‎دست و بلندپایه، یک بار وقتی یکی از جوانان چپ رو خیره در چشم‎هایش می‎نگرد و از لزوم ”پاک کردن عرصهٴ سیاست ایران از بقایای حزب تودهٴ ایران“ و سخن گفتن با توده‎ای‎ها ”به زبان گلوله“! سخن می‎گوید، او به آرامی پاسخ می‎دهد:
”حزب را... باید در وابستگی طبقاتی‎اش شناخت،[باید دید] مظهر کدام قدرت اجتماعی“ است یا می‎تواند باشد. از این دیدرس، دیگر حزب برای ما ” زاییدهٴ اراده یا هوس کسی نیست.یک سازمان ریشه‎دار اجتماعی است که موجودیتش را باید در واقعیت پیوندش با طبقه جست، نه بر حسب فراز و نشیب راهش یا شکست و پیروزی مبارزه. این چیزها فرعی است...“۳۸
و باز در پاسخ به یک جوان تندرو که که شکست حزب را در کودتای ۳۲ ”همه چیز بر باد ده“! خوانده بود، استدلال کرد:
”کدام همه چیز؟ آیا طبقه به باد رفته؟ واقعیت بهره‎کشی و ستم طبقاتی نابود شده؟... پس طبقه برجاست. حزب هم برجاست.“ و نمی‎تواند هم نباشد.۳۹
رفیق به‎آذین در سال ۱۳۲۳ به حزب تودهٴ ایران پیوست و از آن پس، هرگز پیوندهای سازمانی و ایدیولوژیکی خود را از حزب طبقهٴ کارگر ایران نگسست. وی در سال‎های دههٴ ۵۰ خورشیدی با رهبری حزب در لایپزیک در تماس بود و رهنمودهایی برای کار توده‎ای یا ژرفش نبردهای مردمی به حزب می‎داد که از رادیو پیک ایران پخش می‎شد. وی در پلنوم هفدهم حزب تودهٴ ایران، به عضویت افتخاری کمیتهٴ مرکزی درآمد و بعدها کاندیدای عضویت در هیات سیاسی حزب شد که این بار گزمه‎های جمهوری اسلامی به سراغش رفتند و او را برای هشت سال آزگار به زنجیر کشیدند.

میهمان این برادران!
گفت: آن یار کزو گشت سر دار بلند
”جرم“ش این بود که اسرار هویدا می‎کرد
حافظ

سرنوشت تلخوش اندیشه و قلم در ایران،- از مزدک بامدادان تا مرتضا کیوان و رحمان هاتفی و به‎آذین و دیگران- جز داغ و درفش و شکنجه و زندان و آوارگی نبوده و نیست. اگر پل والری می‎دانست که ”پاداش اندیشه“ در میهن ما جز این همه نبوده است شاید هرگز نمی‎گفت: ”برای هر اندیشه‎ای پاداشی است.“!
اما گناه به‎آذین از ویزور تنگ جمهوری اسلامی بسیار سنگین و برنتافتنی است:
نویسنده، متفکر و مصلح اجتماعی
عضو کمیتهٴ مرکزی حزب تودهٴ ایران
کاندیدای عضویت در هیات سیاسی حزب
دبیرکل اتحاد دموکراتیک مردم ایران
دبیر انجمن هواداران ایرانی صلح
عضو دو دورهٴ هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران
دبیر شورای نویسندگان و هنرمندان ایران
سردبیر چندین رسانهٴ نوشتاری
زندانی سیاسی در رژیم شاهنشاهی
و... به این سیاهه می‎شود همچنان افزود.
تاریخ هفدهم بهمن ۱۳۶۱ را به خاطر بسپاریم: روز کودتای خونین جمهوری اسلامی علیه حزب تودهٴ ایران. روز بازداشت رفیق به‎آذین و فرزندش کاوه و انبوهی از هموندان کمیتهٴ مرکزی، کادرها و اعضای حزب طبقهٴ کارگر ایران. از این تاریخ تا هشت سال واپسین که پیکر پاره پاره و زخم خوردهٴ به‎آذین را به خانه‎اش بازپس می‎فرستند، بارها و بارها آرزوی مرگ در سر پیرمرد می‎گذرد. در سلول انفرادی اوین اما روزی سه‎بار جیرهٴ تازیانه داشت.و آن‎قدر بر کف پاهایش می‎کوبیدند که همواره روی پاهای چاک خورده و باند پیچی شده راه می‎رفت. هدف اما، درهم شکستن شخصیت آشتی‎ناپذیر به‎آذین و جلب همکاری او بود.
همسر فرهیخته و رنج‎کشیده‎اش در نامه‎ای به زنده یاد آیت‎الله منتظری شکوه سر داده بود که:
”پسرم را گرو گرفته‎اند تا از او علیه پدرش استفاده کنند.“
زندان توحید است و بازجویی‎های هرروزه و فشار و زجر و شکنجه و تنهایی. باید ”اعتراف“ کند که با یک شخصیت واهی روسی(شباشین) که هرگز وجود نداشته همکاری داشته است! نیز باید برای رد مارکسیسم- لنینیسم و حزب تودهٴ ایران ردیه بنویسد. باید خود و دیگر زندانیان را بشکند. و او برای آن که کهولت سن و شمشیر شکنجه‎ها زبانش را باز نکنند، به مرگ خود می‎اندیشد: به مرگی رهاننده و قهرمانانه. هم از این رو، کم می‎خورد تا سست شود و از پای درافتد:
”برایم این مرگ، رهایی بود و می‎خواستمش.“ یک بار پس از آنکه در سرمای زیر صفر گامه (درجهٴ) زمستان در حوض زندان توحید افتاده بود اندیشد:“این که کارم به ذات‎الریه بکشد، برایم وسوسه‎ای فریبنده بود. چه، شنیده بودم که این بیماری در پیران کشنده است. اما نه، قسمت نبود....“۴۰
بار دیگر وقتی می‎بیند شکنجه گرانش قرص‎ها و حتا تری‎نیترین او را به یغما برده‎اند، بازهم ”اندیشهٴ خواستنی مرگ“ به سراغش می‎آید و با آنکه تنها در سه ماه ”پانزده- بیست کیلو گرمی“ با ”تلاش شبانه‎روزی ”شکنجه‎گرانش وزن کم کرده است، اما گویی مرگ با او بیگانه شده است! ولی ”امید“ را نباید از دست داد. امروز دیگر از آن روزها نیست، شکنجه‎گرها خشمگین‎ترند. از بازجویش کاغذ و قلم می‎خواهد. و او از شادی در پوست خود نمی‎گنجد: ”حتمآ می‎خواهد اعتراف کند“! اما هدف به‎آذین نوشتن وصیت‎نامهٴ خویش است؛ چرا که گمان می‎کند این بار از مرگ نخواهد رست:
”نخستین ضربه‎ای که بر کف پایم فرود آمد، دردی انبوه در خطی باریک از پشتم نفوذ داد.“ با آنکه ” تنم روز به روز مانند شمع می‎گداخت، اینک به تعزیر[شکنجه] نیز خو می‎گرفتم... بهانه همیشه همان بود: ”تو جاسوس بوده‎ای، اقرار کن!“
سرانجام اما شمشیر شکنجه، این پیرمرد آشتی‎ناپذیر را چنان ایستا و شکست‎ناپذیر می‎کند که به مرگی قهرمانانه‎تر می‎اندیشد:
”خوشا مرگ گره‎گشا! مرگی به تیغ ستم، نه خودکشی...“
و آستانهٴ چنین مرگی، ”اعتراف“های دروغین مردی است که برای رهایی از زندان، خبر از کودتای حزبی داده بود:
”همه جا دشنام بود و تهدید بود و مشت و لگد...“
مرد با دروغ تاریخی‎اش، تخم خشونتی را پراکنده بود که پیامدهایش جز مرگ در زیر شکنجه نبود. برای آن که رفیق به‎آذین را به ”اعتراف“! وادارند، نخست پیکر درهم کوفتهٴ رفیق شهید مهدی کیهان را به او می‎نمایند. به‎آذین اما چیزی برای گفتن ندارد. پیرمرد را از میله‎ای می‎آویزند و با لگد و تازیانه به پایش می‎کوبند تا توازن خود را از دست بدهد و بیفتد و دارآویز شود. و یک بار به راستی چنین هم می‎شود که نجاتش می‎دهند. این بار بازجو برای شکستن پیرمرد به او می‎گوید:
”می‎دانی که من تا ۵۰۰ ضربه حکم تعزیر تو را از حاکم شرع گرفته‎ام؟“
و ۵۰۰ ضربه حتا برای جوانان نیرومند نیز جز مرگ و نابودی نیست چه رسد به پیرمردی که نزدیک به ۱۷ ماه در تنهایی سلول شمارهٴ ۱۷ بند یک زندان توحید گذرانده بود:
”از وزنم پانزده کیلو گرم کاسته شده بود و با پنی‎سیلین و ویتامین؛ و سه بار تزریق سرم، سر پا نگهداشته می‎شدم.“
سرانجام وقتی به‎آذین از نوشتن کتابی در رد مارکسیسم- لنینیسم سر باز می‎زند و بازجویش او را تهدید به مرگ می‎کند، او پاسخ می‎دهد: کاش لطف می‎کردید و حکم را هم- اینک به اجرا می‎گذاشتید!
در سال ۱۳۶۹ وقتی به‎آذین به خانه باز می‎گردد: ”همواره از عوارض دوران بازداشت و شکنجه‎های سخت، رنج می‎برد.“۴۱ بااین‎همه او این بار کوشید زنده بماند و راه رفته را از نو بپیماید:
”با برداشتی که از روند سیاست و وظیفهٴ روز دارم، خود را ناگزیر می‎بینم که پرچم به خاک افتادهٴ جنبش دموکراتیک توده‎ها را به قدر توان خویش از زمین برگیرم و یاران اجتماعی را به گرد آن فراخوانم.“۴۲

استورهٴ بی‎پایان
کمتر از هزار سال پیش، وقتی ابوالفضل بیهقی دبیر، استاد ارجمند خود بونصر مشکان را از دست داده بود در سوک او نوشت که می‎خواهم
”قلم را لختی بر وی بگریانم“؛ و مگر نه اینکه این نوشته- سرتاپا- گریهٴ قلم روزگار بر استوره‎ای است که آشتی می‎کرد اما سازشکار نبود؟ کوتاه می‎آمد اما به زانو در نمی‎نشست؟ آرام می‎گرفت اما فریاد خود را نمی‎خورد. آزاد نبود اما آزاده بود. و استدلال می‎کرد اما سفسته (سفسطه) را برنمی‎تافت؟
به‎آذین در ده سال و اندی از بازماندهٴ زندگی‎اش، ۱۶ آفرینهٴ ادبی و پژوهشی از خود به یادگار گذاشت.
و این درحالی بود که او از سالخوردگی و بیماری قلب و رنجوری همواره رنج می‎برد. اگر هشت سال آزگار از زندگی‎اش را شکنجه ندیده و آزاد زیسته بود آیا نمی‎توانست دستِ‎کم آن رمان رشک‎برانگیز خود، خانوادهٴ امین‎زادگان را به فرجام آورد؟ او در وصیت‎نامه‎اش نوشته بود که:
”من آدمی را دوست داشته‎ام و آزاد خواسته‎ام؛ از هر نژاد و ملت و زبانی که بوده باشد.“
و چقدر ساده بوده‎اند این پیشینیان ما که گویی نمی‎دانسته‎اند در روزگار ستم‎پرور سرمایه، عشق به انسان خود جرمی است بزرگ!
به‎آذین وصیت کرده بود که خاک‎سپاری‎اش بسیار ساده برگزار شود: نه مسجدی نه ترحیمی و نه چیزی دیگر. و چنین نیز هم شد. اما مردم که بیش و کم از مرگ او آگاه شده بودند، گرد تابوت او را گرفتند و فریاد برآوردند:
”درود بر به‎آذین! درود بر به‎آذین!“
و همان جا در گورستان رفیق جعفر کوش‎آبادی سروده بود:
خبر آمد به‎آذین رفت/ به‎جز معدودی از یاران/ نه دست ای دریغا روی دستی خورد/ نه دندانی لب افسوس را خایید!/ که پیشانی نوشت دیگراندیشان، در این ماتم سرا/ این بوده و این است.
رفیق به‎آذین اما در سراسر زندگی پر نشست و فراز خود یک توده‎ای فداکار و از جان‎گذشته ماند و هرگز به حزب خود پشت نکرد. او در سال ۱۳۹۰ در پاسخ به خبرنگار روزنامهٴ چپ‎ستیز شرق که پرسیده بود: اگر فرصت زندگی دوباره را بازیابد آیا بازهم همین راه را خواهد پیمود گفته بود:
”دوست ارجمند! بر من ببخش و سراب زندگی دوباره را به رخم نکشید... من جز آنچه بودم نمی‎توانم بود.“۴۳

نام و یادش گرامی باد.

پی‎نوشت
۱- از شعر ناگزیر، فروردین ۱۳۴۱.
۲- شعار جمهوری اسلامی: پس از انقلاب بهمن ۵۷ و دو ”انقلاب“! تسخیر سفارت آمریکا و برکناری بنی‎صدر، تارومار حزب تودهٴ ایران و دگراندیشان چپ، انقلاب چهارم آقایان بود!
۳- رفیق به‎آذین دانش آموختهٴ دانشکدهٴ مهندسی دریایی برست و دانشکدهٴ مهندسی ساختمان دریایی پاریس بود.(نشریه گیلان، ۱۳۸۰).
۴تا ۷- نشریه گیلان، ۱۷ فروردین ۱۳۸۰.
۸- خانوادهٴ هفت نفره: سه دختر و دو پسر که یکی از آن‎ها، دکتر زرتشت اعتمادزاده، در بامداد آدینهٴ ۱۰ دی ۱۳۷۸ در حومهٴ شهر ایل فرانسه درگذشت.
۹- از سایت به‎آذین، به کوشش شهلا اعتمادزاده، تورنتوی کانادا.
۱۰- شعرها برگرفته از سایت به‎آذین.
۱۱- پنج سال پایانی زندان، وگرنه به‎آذین هشت سال آزگار مهمان این برادران بود.
۱۲- نشریه گیلان
۱۳- همان جا.
۱۴- چیستا، شمارهٴ یک، مهر ۱۳۸۲.
۱۵- مسایلی از فرهنگ، هنر و زبان، نشر مروارید، چاپ نخست۱۳۵۹، ص. ۲۷۴.
۱۶تا ۲۲- میهمان این آقایان، محمود اعتمادزاده، نشر نیل.
۲۳- سایت ویکی پدیا.
۲۴- از سایت محمدتقی برومند،(ب. کیوان).
۲۵تا ۲۷- همان جا.
۲۸- نشریه گیلان.
۲۹- شورای نویسندگان در پائیز ۱۳۵۸ پی‎ریزی شد.
۳۰- به‎آذین، مراسم پایانی شب‎های شعر گوته، سایت به‎آذین.
۳۱- برگزار شده در محل انجمن فرهنگی ایران و آلمان (انستیتو گوته).
۳۲- تاریخ بازداشت: سوم آذر ۱۳۵۶.
۳۳- به‎آذین دربارهٴ انگیزهٴ بازداشت خود گفت: ”در بازجویی‎ها، تکیه بیشتر بر متن سخنرانی‎ام بود، نه روی مدارکی که می‎توانست بهانه انتصاب من به جریان سیاسی معین باشد.“ (سایت به‎آذین).
۳۴- سایت به‎آذین.
۳۵- کتاب از خواب تا بیداری، دکتر زرتشت اعتمادزاده، چاپ‎های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، نشر نیل.
۳۶تا ۳۹- میهمان این آقایان، فصل۱۳.
۴۰- از هر دری، جلد دوم.
۴۱- سایت ویکی‎پدیا.
۴۲- از هر دری، جلد دو، ص. ۴۲.
۴۳- روزنامه شرق،۱۱آبان ۱۳۸۲.
[*]- این رویداد اما یادآور زمانی است که به آذین و شهید انوشیروان ابراهیمی پس از انقلاب هم سلول بودند و وی هرگز به رفیق ابراهیمی اجازه نمی داد، رخت ها و ظرفهایش را بشوید و خود با یک دست دشوارترین کارها را انجام می داد.

به نقل از «نامه مردم» شماره ۹۷۰، ۱۷ فروردین ماه ۱۳۹۴

 

Top